نام آيت خدا را بر خويش گذاشتهاند ،
خدا خود بهتر ميداند اينان بيشتر آيات شيطانند تا خدا . . .
و مرداني را ميبينم كه هيچ نامي بر خويش نگذاردهاند و بيلي در دست دارند و كلنگي كه بدان زمين را به
لطف مينوازند و بركت از آن استخراج ميكنند ،
وا عجبا كه ايشان خود آيات خدايند و بيخبرند . . .
نازلی از شادی هایم با تو می گویم .
یاد دارم شبی در دوران سربازی سخت زمستان بود و سخت سرد " هر چه لباس داشتم در بر کردم تا موقع پاسداری از مام میهن قندیل نزنم . ساعات سرد و خاموش شب بود و بیابان بی انتها. . . در کنار ردیف سیم های خاردار می رفتم . . . دست به جیب بردم قرآنم را گشودم ، می دانی چه آمد ؟ یا ایهالمزمل ( ای آنکه خود را سخت پوشانده ای) . . . شکفتم .
یاد دارم شبی در قله کوهی به تنهایی می رفتم سرمازده شدم ، دستانم کبود شده بود تنم بی رمق ، نازلی سخت سرد بود و سخت تنهایی. کلبه روشنی دیدم ، نازلی تو گوئی کعبه را دیده باشم . . .
نازلی شبی در کوه باز هم زمستان و من تنها . . . در دامنه کوه چراغ انداختم مسیرم را ببینم ناگهان در انعکاس نور چراغم ده جفت چشم هار و درنده دیدم . . . نازلی مدتها ایستادم و در آن چشم های گرسنه و زبانهای آویزان سگ ها خیره شدم . . . نازلی اگر آن روز می دانستم که سگ گوشت خوار است نه زباله خوار آن قدر نمی ترسیدم . . .
نازلی چندی است هر چه کتاب های مختلف را می خوانم همه یک حرف است و با این حال هیچ مثل هم نیست . . .
نازلی من در میان هیاهوی آهن و پولاد ، سرگرم تصویر شقایقی رنگ پریده ام.
" />يا رب مددي زان كه زانفاس خوشش جمله افلاك سماعند
يا رب مددي زان كه فراقش عصر آدينه بيفروخت دلامان
يا رب مددي زان كه نگاهش همه صلح است وعديل است
يا رب مددي زان كه بياموخت به مه رسم شب افروزي
يا رب مددي زان كه دمش گرم و صدايش همه رحمت
يا رب مددي زان كه رُخَش بر همه آفاق نهانست
يا رب مددي اين همه آدينه گذشتست ، نيامد
يا رب مددي اين همه فرياد برآمد ، نيامد
يا رب مددي دست نگيرد، بشكند دست
يا رب مددي راه نگويد بروم در گِل
يا رب قبله اول به شد خون و آن يار نيامد
يا رب مصلحت گم شد و آن يار نيامد

